گام به گام با گفتمان سیاسى روز ایران از رادیو فرهنگ، برنامه این هفته بخش نخست اقتدار گرایى در تاریخ سیاسى ایران ، تهیه و اجرا سارا فرزاد

دوستان وشنوندگان محترم رادیو فرهنگ صمیمانه ترین درودها نثار قلب مهربانتان امروز و در این برنامه به موضوع خاص اقتدارگرایی در ایران خواهیم پرداخت ودر این خصوص نظرات دکتر محمود سریع القلم استاد تاریخ وعلوم سیاسی دانشگاه تهران را که در خصوص اقتدار گرایی در عهد قاجار و ورود آن به تاریخ سیاسی کشورمان ارایه نمودند را با هم به گفت وشنود می گذاریم این نظرات رویکردی تاریخی داشته وفاقد سوگیری های سیاسی خاص می باشد، امید مورد نظر شنوندگان عزیز قرار گیرد

تاریخ سیاست، تاریخ تمرکز سیاسی است و اصولا همیشه جامعه ای که ضعیف بوده افراد ی بر مردم آن سلطه داشتهاند. از اواخر هجدهم جامعه شکل گرفت و حکمرانان را محدود کردواما مفهوم «اقتدارگرایی» در ایران ، ازعصر قاجارآغاز شد به این دلیل که ایران از اواخر صفویه آرام آرام روابط نوینی را با جهان شروع کرد. در عرصههای نظامی، تجارت و تولید آرام آرام رابطهای با اروپا و قدری نیز با روسیه برقرار شد. تغییرات به صورت تدریجی و با یک نگاه جدید به زندگی، تولید و نظم اجتماعی در ایران شروع شد. این موضوع در دوره قاجار شدت پیدا کرد و اوج آن در دوره مشروطه بود که جنبه سیاسی به خود میگیرد. مطالعات تاریخی نشان می دهد، سنت سیاست در ایران همیشه با اقتدارگرایی همراه بوده
اما با ماهیتهای مختلف، در دوره باستان، هرم و طبعات وجود داشته ولی بعدها سیاست به حکمرانی صرفاا فردی تبدیل شده است. اگر در گذشته، موضوعات مطرح در حکمرانی اقتدارگرایان، حفظ سرحدات، اجبار به عضویت در قشون نظامی و مالیات اجباری بوده، اقتدارگرایی عصر قاجار با مسایل جدیدی مانند آزادی اندیشه، تجدد، جامعه روشنفکری، تکنیک، مشروعیت یابی، قانونمداری روبه رو گشت. از این رو، اقتدارگرایی پیوسته حاکمیت افراد بر مردم بوده اما .در دورههای مختلف از ویژگیهای ماهوی گوناگون برخوردار بوده است
هر چند اقتدارگرایی و یا دیکتاتوری میتواند طیف وسیعی را در خود جای دهد اما از کانونهای مشترکی برخوردار است. در اینباره ۵ کانون مشترک میان .اقتدار گرایی ودیکتاتوری از این قرار است اولین کانون در رابطه با اقتدارگرایی این است که یک گروه کوچکی از افراد نسبت به کل جامعه تصمیمگیری میکنند. این در مقابل اندیشهای است که برای جامعه و لیه های اجتماعی اعتبار و حق و حقوق قائل است.
اقتدارگرایی قائل به این نیست که جامعه باید در تصمیمگیری نقشی داشته باشد. در عصر مشروطه خواهی ایران حدوداا ۱۰ میلیون نفر جمعیت داشت و از این میان زیر نیم درصد تنها سواد خواندن و نوشتن داشتند. یعنی شرایط عمومی هم برای آگاهی وجود نداشته است. بنابراین، هرچند مشروطهخواهی برای عدهای بسیار قلیل از روی آگاهی بوده ولی برای عامه مردم، حالت امواج اجتماعی داشته و به همین دلیل این قدر، فراز و نشیب بوده .چون آگاهی عمومی ضعیف بوده یا اصلا وجود نداشته است
کانون دوم اقتدارگرایی، گردش فکر و اطلعات بسیار محدود است. یعنی حتی اگر فرض کنیم مردم میتوانند بخوانند، مطلب و متونی برای خواندن و مقایسه کردن نیست. نظام سیاسی به صورت عمومی سعی میکند که گردش اطلعات و فکر به وجود نیاید. زیرا که گردش فکر و اطلعات باعث ایجاد سؤال و چالش برای دستگاه حکمرانی میشود ، کانون سوم اینکه منابع ملی در اختیار منافع خاص و تعاریف خاص قرار میگیرد. به این صورت نیست که دستگاه حکمرانی بخواهد از طریق اجماع عمومی و دستهبندی خواستهها و تقاضاهای مردم اولویتها را مشخص کند
کانون چهارم، یکسان سازی و ترویج پوپولیسم است. این مورد در آمریکای لاتین در نیمه اول قرن بیستم به وضوح قابل مشاهده است. حکومتهای نظامی و به تعبیر خودشان هونتاهای نظامی سعی میکردند که جامعه را در مسیر فکر، تعاریف و نظام معنایی یکسانی حرکت کند. توتالیتاریسم و فاشیسم به طور فوقالعاده حرفهای این کار را انجام میدهند. از این طریق، حکمرانی حتی برای  مدتی کوتاه هم که شده کار آسانی خواهد بود
کانون آخر که ، خروج از اقتدارگرایی هم از این طریق میسر است، نظامهای اقتدارگرایی به صورت نظام مند از تشکل یافتن گروها، احزاب و اصناف جامعه جلوگیری میکنند. این ممانعت از تشکل باعث میشود که فکرهای سازمان یافته در جامعه شکل نگیرد.. نتیجه اقتدارگرایی ،یک جامعه متفرق است و به تعبیر جامعه شناسی سیاسی جامعه ذره ذره شده است. همین موضوع باعث میشود که افراد تک و بدون حمایت اجتماعی و تشکل در جامعه فراوان باشند و این به نفع نظامهای اقتدارگرا است  براساس این چهار کانون اقتدارگرایی، تداوم توسعه نیافتگی در ایران به لحاظ قواعد علمی به راحتی قابل شناسایی است. ما با مفهوم تشکل عموماا بیگانه بودهایم و اقتدارگرایی ایرانی زمینهساز این ویژگی بوده که ایرانیها به هم اعتماد نکنند و تشکل نداشته باشند. این را هم در نظر داشته باشیم که تشکل در تاریخ اروپا ابتدا در حوزه تجارت و سپس تولید آغاز شد یعنی پایه تشکل در عصر جدید، اقتصادی بوده که به مدارهای سیاسی و فرهنگی به تدریج تسری پیدا کرده است
ذکر این نکته بسیار حایز اهمیت است که  قبل از اینکه یک جامعه به فکر توسعه سیاسی باشد باید توسعه فرهنگی و اجتماعی را به یک مرحله بلوغ یافتهای برساند. توسعه سیاسی محصول است و محصولی که از پشتوانه فرآیندهای طولنی اقتصادی و تولیدی عبور کرده باشد. تاریخ غرب و تاریخ آسیا و آمریکای لتین خارج از این قاعده نیست وباید به صراحت اذعان نمود که تاریخ بسیاری از مفاهیم سیاسی را باید در قلب اروپا وامریکا وپس از انقلب صنعتی وحوادث پی امد ان جستجو کرد
اقتدارگرایی، مفهوم مناسبی برای فهم سیستم ها و نظامهای غیردموکراتیک است اما باید این موضوع را هم در نظر بگیریم که اقتدارگرایی یک طیف را در برمیگیرد. ما اقتدارگرایی چینی هم داریم که با اقتدارگرایی ایرانی متفاوت است. اقتدارگرایی ایران به عرب نزدیکتر است. اقتدارگرایی کمونیستی داریم که با اقتدارگرایی آمریکای لاتین متمایز است اما همه از کانونهایی که برشمردیم  تبعیت میکنند
در رابطه با اقتدار گرایی ایرانی باید به چند موضوع توجه کرد هدف از طرح عبارت اقتدار گرایی ایرانی این است که که ما ایرانیها به لحاظ تاریخی به جز اقتدارگرایی تجربه سیاسی دیگری نداشته ایم علیرغم همه کوششها، مبارزات و تلاشهایی که ایرانیها انجام دادهاند و در واقع در خارج از غرب بینظیر است و قبل از تمام کشورهای آفریقایی، آسیایی و آمریکای لاتین، تغییر را شروع کردهاند اما به غیر از اقتدارگرایی تجربه دیگری نداشته اند. دوم اینکه، اقتدارگرایی ایرانی ویژگیهای خاص خود را دارد که قابل تمییز و تفکیک از سایر مدلهای اقتدارگرایی مثل اقتدارگرایی چینی، هندی و حتی تا اندازهای عرب و در سایر نقاط جهان است .اولین ویژگی اقندار گرایی ایرانی، خشونت قابل توجه است ..
شاه عباس نگران بود که پسران او با عثمانیها علیه او شورش کنند و به همین مناسبت پسران خود یعنی صفی میرزا، سلطان محمد میرزا و امامقلی میرزا را کور کرد. فتحعلیشاه عموی خود علیقلیخان که حال و هوای رقابت با او را پیدا کرده بود به کاخ خود دعوت کرد و پس از صرف شام دستور داد هر دو چشم او را نابینا کردند و سپس او را به مازندران فرستاد. در خشونت اقتدارگرایی مناطق .دیگر دنیا شکی نیست ولی نسبت به فرزند و اعضای خانواده بسیار نادر است دومین ویژگی ناجوانمردی افراد نزدیک به یکدیگر است که حتی در بلوک شرق و چین دیده نمیشود. سومین ویژگی خلأ تعلق به کشور است. به گفته عموم محققین و مورخین، ایرانیان به لحاظ نظامی در جنگهای ایران و روس نسبتاا موفق بودند ولی اختلفات شخصی و کینه و حسد میان شاهزادگان و حتی توسل نیروهای داخلی به خارجی برای اخذ امتیاز، زمینهساز شکست نظامی و قراردادهای گلستان و ترکمنچای شد. نظام اقتدارگرایی در آرژانتین، چین، اسپانیا و شوروی در گذشته، برای کشور و حتی مصالح اقتصادی آن اولویت قائل میشد. وفاداری به مصالح کشور در میان ایرانیان همیشه ضعیف بوده و معمولا وفاداری به فرد و گروه بوده است
از انجا که ما ایرانیها هنوز مسائل هویتیمان را حل نکردهایم. چه در دوره قاجار و چه پس از قاجار، توسعه نیافتگی ایران از منظر مقایسهای و بینالمللی دلیل روشنی دارد. وضعیت ما مستقل از کشورهای دیگر نیست. اینطور نیست که فرآیندهای پیشرفت و توسعه به طور فلسفی و مبنایی در کشورها متفاوت باشد. اصول ثابتی بر کل جریان فلسفی اندیشه رشد و توسعه در جهان جاری است. فرق نمیکند آفریقای جنوبی باشد، اسپانیا باشد یا کره جنوبی. اما مدلها با هم متفاوت هستند. صحیح است مدل توسعه آلمانی با ایتالیا متفاوت است اما مبانی فلسفی و فکری مشترکی بر هر دو حاکم است. هر کشوری که بخواهد پیشرفت کند اول باید کشور شود و هیأت حاکمه آن از هر جریان و گروه و صنفی که .باشند باید به رشد و توسعه علاقه مند باشند
واقعیت این است که ایران کشور ملت نشده است و مسایل هویتی آن برای تشکیل یک کشور ملت حل نشده است. هنوز در جریان است و حالت تکاملی دارد. چون مسائل هویتی آن حل نشده و Nation- state نیست، هیأت حاکمه هم ندارد که بتواند با این انبوه منابع طبیعی و استعدادی خارقالعاده، کشور را به سوی نوسازی ببرد. ما در مباحث فلسفی و نزاعهای فلسفی متوقف ماندهایم چون هویتهای متضاد داریم. از مرحله فلسفی به مرحله کاربردی و عملیاتی حرکت نکردهایم. وضع ما از منظر تاریخی، بین المللی و مقایسهای طبیعی است. مالزیاییها، کرهایها و برزیلیها به یک هویت مشترک رسیده اند چرا که ریشه اجماع، حل و فصل موضوع هویت است در تمام کشورهای دنیا، لیه های مختلف سیاسی دارند اما آنجایی که مسائل هویتی حل و فصل شود میتوانند به اجماع دست یابند.
آن بخشی که من سعی کردم در ادبیات علم سیاست ایران مطرح کنم این است که ما مشکل خلقیات هم داریم. نمونهها و مصادیقی میآورم که این خلقیات را نشان دهد. ریاست طلبی در تاریخ سیاسی ایران، بسیار قویتر از کشورهای دیگر است عافیت طلبی، تبعیت طلبی، احساساتی بودن، زودباوری، کینه، حسد، تعصب. این گونه نباید نتیجه گرفت که این ویژگیها در سایر کشورها و کشورهای حتی پیشرفته وجود ندارد، اما مهم، مسئله غلظت و درجهبندی است.. مطالعه دورهپهلوی نیز به ما نشان میدهد حوزه سیاست، مسائل شخصی میان ۲۰۰ نفر است. ودرجمهوری اسلمی هم این تعداد کمتر وشاید بتوان گفت حوزه سیاست میان طیف معدودی از نزدیکان رهبر تعیین تکلیف می شود ما حکومت نداریم. روابط شخصی که پر از کینه و حسادت است، فضای سیاسی .ما را شکل میدهد در یک کشوری مثل فرانسه، نظام سیاسی اجازه نمیدهد که فردی با حسد جامعه را اداره کند. ما در طول تاریخ نتوانستهایم حوزه سیاست را حوزه حقوقی کرده و از جنبههای فردی بیرون آوریم. تا اندازه قابل توجهی کره این کار را انجام داده است. اگر یک نفر بخواهد رئیسجمهوری کره شود، یک دوره محدود میتواند این .پست را به دست آورددند
ما برای ضعفهای خودمان درداخل باید فضایی ایجاد کنیم. ایرانی چه در مسایل شخصی و چه اجتماعی، عموماا به بیرون از خود توجه میکند. گفتن این گونه عبارات برای ما بسیار مشکل است. حتی ایرانیان خارج از کشور که در جوامع مدنی زندگی میکنند هم عاری از این مشکلت نیستند. مثلا گفتن، «من نمیدانم»، «شاید»، «ممکن است»، «احتمال دارد»، «اشتباه کردم»، «غفلت کردم»، «کوتاهی کردم»، «فکرم غلط بود»، «بیهوده عصبانی شدم»، «از شما عذرخواهی میکنم»، «بیتوجهی مرا ببخشید» ما معمولا مسوولیت اشتباهات خود را قبول نمیکنیم و در بیرون از خود دنبال ادله میگردیم. این یک مسأله .ناخودآگاه خلقی است و طبعاا با بحث و گفتوگو و تمرین و آگاهی قابل حل است
به نظر من ریشه این ضعف ما در تفکر است. اینکه چرا ما نتوانستیم سطح فکرمان را رشد دهیم ریشه در خلقیات ما است. تعامل فکری ما با یکدیگر بسیار ضعیف است. حوزه تصمیمگیری، سیاستگذاری در دوره قاجار و پس از آن مملو از اختلفات شخصی است. این نشان میدهد به آن آسانی که فرانسویها، آلمانیها و هماکنون برزیلیها و ترکها با هم مینشینند و به اجماع میرسند ما نتوانستهایم بر مبنای همان روش حرکت کنیم. به همین دلیل اقتدارگرایی فی نفسه، مانع توسعه نیست. اقتدارگرایی در نیمه دوم قرن بیستم بر اکثر کشورهای در حال توسعه حاکم بوده است اما بعضی از جاها تبدیل به توسعه شد و در برخی دیگر به توسعه نرسید در بررسی دلیل عدم توسعه یافتگی باید به دنبال عوامل داخلی بود. متغیرهای توسعه نیافتگی ایران عمدتاا داخلی است. این موضوع هم به فرهنگ ایرانی و مشکلت و معضلتی که ایرانیها با هم دارند، برمیگردد. خیلی سریع به اختلف میرسند، خیلی سریع جنگ و ستیز پیدا میکنند. فرآیندهای اجماعسازی بین ایرانیها فوقالعاده ضعیف است. بنابراین، اقتدارگرایی میتواند به توسعه یافتگی برسد اما در مورد ایران که زودتر از همه مباحث توسعه و نوسازی را آغاز کرد، مباحث فرهنگی و خلقی، خود به مانعی برای دست نیافتن به توسعه تبدیل شد
دوستان وشنوندگان محترم ادامه مبحث مهم اقتدارگرایی در تاریخ سیاست ایران را در هفته اینده دنبال می کنیم با ما باشید در برنامه اتی در پناه خرد ودانایی

دیدگاهی بنویسید

لطفا دیدگاه خود را در اینجا بنویسید
لطفا نام خود را در اینجا بنویسید

هجده + شانزده =