حضور فعالان صنفی در مراسم درگذشت مادر هاشم خواستار؛ دلنوشته‌ای از هاشم خواستار

تنی چند از فعالان صنفی مشهد، طرقبه و شاندیز، ضمن شرکت در مراسم درگذشت مادر هاشم خواستار با این فعال مدنی، ابراز همدردی کردند.

هاشم خواستار، معلم بازنشسته و نماینده‌ی معلمان در «کانون صنفی فرهنگیان خراسان به همین مناسبت دلنوشته‌ای منتشر کرد و در پیامی از تمام دوستان، همفکران و تشکل های صنفی فرهنگیان و شورای هماهنگی تشکلهای فرهنگیان سراسر کشور و احزاب و سازمان ها و… تشکر کرد.

متن کامل دلنوشته در ادامه آمده است:

مادر مرا ببخش و حلالم کن که در رژیم شاه و شیخ تنها به یک پندت عمل نکردم.
بخشی ازقصه‌ی زندگی ام را که در ارتباط با مادرم هست می‌گویم شاید اندکی از هزاران اضطراب یک مادر را بیان کرده باشم تا آیندگان که در مهد آزادی و دموکراسی زندگی خواهند کرد، قدر آزادی را دانسته و بدانند که ما در چه جهنمی زندگی کرده‌ایم.

کودک که بودم همیشه با پدر و یا برادر به حمام عمومی روستا می رفتم اما در آخرین روز شهریور ۱۳۳۸ مادر مرا به حمام زنانه ی روستا برد که برای رفتن به کلاس اول دبستان شسته و آماده کند. مادر آنقدر مرا در خزینه ی حمام نگه داشت که خیس و حمام کمی خلوت تا اعتراض زنان روستا بلند نشود که چرا پسر بچه را به حمام زنانه برده. هنوز صدای مادر در گوشم طنین انداز است که میگفت از خزینه بیرون نیایی ها!.

کلاس اول و پنجم و ششم را در مود بیرجند و سوم و چهارم را در چهکند مود به پایان و برای دوره ی شش ساله ی دبیرستان به زاهدان نزد برادر که کارگر صافکاری بود رفتم. در سه سال اول دبیرستان به کتاب های عشقی و پلیسی و در دوره ی دوم دبیرستان علیرغم رشته ام که طبیعی (تجربی ) بود به کتابهای ادبی علاقه مند و بسیار می‌خواندم، با جو خفقان رژیم شاه کتاب سیاسی بدستم نمی رسید که بخوانم . برای گمراه کردن مادر که دارم درس میخوانم کتاب های غیر درسی را لای کتاب های درسی گذاشته و می‌خواندم. در سال تحصیلی ۴۹-۵۰ که کلاس دوازده بودم همراه سه برادر و یک خواهر و مادر با هم در زاهدان بودیم و پدر با یک خواهر در روستا باهم بودند. در زاهدان اکثر دانش آموزان پسر، شب ها در معابر عمومی و بخصوص زیر تیرهای برق درس میخواندند. مادرم میگفت بارها ساعت را کوک کرده و تنها با چند ساعت خواب به بیرون از خانه میرفتی که درس بخوانی اما تو را پشت درب به خواب میدیدیم که مجددا تو را بیدار و میرفتی. در سال ۱۳۵۰ از ۶۵ دانش اموز دبیرستان تمدن زاهدان ۴ نفر دانشگاه قبول که من رشته ی زیست شناسی دانشگاه جندی شاپور اهواز قبول شدم. سال بعد با کنکور مجدد، کشاورزی ارومیه قبول شدم. از ابتدای سال تحصیلی ۵۱ به صورت فعال وارد جنبش دانشجویی شدم. عید نوروز که به روستا برگشتم تمام عکس های شاه و شهبانو و ولیعهد که در دوران دبیرستان به در و دیوار خانه چسبانده بودم را پاره و به داخل حیاط ریختم. هنوز فراموش نمی کنم که مادرم گفت این عکس ها را خودت به دیوار خانه چسبانده بودی و من گفتم آن زمان بله . در اردیبهشت ۵۴ در جریان تظاهرات دانشجویی دو ترم محروم که نامه ی محرومیتم را به آدرس برادر نیز فرستادند. از این تاریخ مادر با توجه به سابقه ی فعالیت پدر در زمان مصدق و فراری بودن پدر تا دو ماه به شهر خاش، بعد از کودتای ۲۸ مرداد، همیشه نگرانم بود. ایام تعطیلات عید نوروز و تابستان با کوله باری از کتاب به روستا رفته تا از فرصت استفاده و کتاب ها را بخوانم و به دیگران نیز کتاب ها را داده تا بخوانند. زمان برگشت به مادر سفارش میکردم کتاب هایم را مخفی که مادر کتاب ها را در کاهدان دختر عمویش که بعد ها با نوه اش ازدواج کردم، مخفی می‌کرد. با اقوام و خویشان که شب نشینی به خانه ی پدر می آمدند بحث های بسیار داغ بر علیه رژیم شاه میکردم و مادر نگران که فلان ساواکی الان در روستا هست و ممکن است به پشت بام خانه رفته و به سخنان ما گوش کرده باشد. روز که میشد مادر پشت بام خانه را بازدید و ته سیگار و یا پاکت خالی سیگار را نشانم می‌داد که این هم علامتش که دیشب ساواکی ها پشت بام خانه بوده اند. مادر برای رفع نگرانیش که درگیر زندگی شوم تا شاید دست از سیاست بردارم به خواستگاری همین همسرم که معلم بود رفت که آنها هم احساس خطر کردند و موکول به بعد از اتمام تحصیل شد. در خرداد ۵۶ بعد از پایان ۶ ماهه ی آموزشی سربازی در شیراز در روستا با همسرم ازدواج و با هم به عجب شیر رفتیم. قبل از ازدواج خطراتی که مرا در راه رسیدن به آزادی و عدالت تهدید میکرد را به همسرم گفتم و او شرط ادامه ی این راه را تا رسیدن به آزادی که مانع فعالیتم نشود، قبول کرد. همیشه سعی می‌کردم مشکلات و حوادثی که برایم پیش می ‌آید مادرم متوجه نشود. با پیروزی انقلاب باقیمانده ی تمام کتاب هایی که در شهرهای مختلف آذربایجان در نمایشگاه های کتاب برای ترویج فرهنگ کتاب خوانی با تخفیف بسیار به فروش رسانده و اکنون در عجب شیر و در خانه داشتم به مسجد جامع آن شهر و کتاب هایی که در روستا داشتم به مسجد روستا هدیه کردم. به من خبر رسید همان اوایل انقلاب تمام کتاب های اهدایی به مسجد روستا، توسط فردی که در کمیته و سپاه بوده و سپس به آموزش و پرورش و اکنون بعد از بازنشستگی در ستاد نماز جمعه‌ی تهران مشغول است بی‌رحمانه تصفیه شده است.

مادرم بعد از انقلاب تصور کرد که دیگر خطری متوجه ام نیست اما بزودی فهمید که راهم از حاکمان به اصطلاح اسلامی جدا و باز همان بحث های داغ ضد استبدای که این بار استبداد رنگ و بوی مذهب به خودش گرفته ادامه دارد. مادرم بارها مرا نصیحت می‌کرد که اینها همچون رژیم شاه نیستند، یک استکان چای جلو آدم میگذارند و آدم را می‌کشند. در سال ۸۸ که زندانیم طولانی شد ناچار به مادرم گفتند که سید هاشم زندان است. مادرم در زندان به دیدنم آمد و گفت: بیرون از زندان خیلی بُکش بُکش است و تو اگر آزاد باشی سرجایت نمی نشینی، همین زندان برایت امن تر است. هر زمان دیرتر از مادر سر میزدم مادر نگران و میگفت “حتما سید هاشم زندان است که به دیدنم نمی‌آید، او از زندان هم به من تلفن می زده است.”

تا زمانی که پدر و مادر زنده هستند فرزند احساس جوانی میکند اما با مرگ آنها خودش را در نوبت مرگ می بیند. فرانتس فانون از دریای کارائیب و تبعه ی فرانسه و از نویسندگان حامی انقلاب الجزائر که سرطان داشت وصیت کرد او را در الجزایر به خاک سپارند. مجاهدین انقلاب الجزائر در زیر بمباران های هوایی حکومت فرانسه، او را در الجزائر به خاک سپردند. شجاعت با آگاهی نه تنها زیباست که بیشترین اثر را بر روشنفکران و توده های محروم جامعه میگذارد. اگر من، زندانیان سیاسی اعدام شده ی تابستان ۶۷ را می ستایم و وصیت میکنم که مرا در کنار آنها دفن کنند به خاطر همین نه ی بزرگ آنها به حاکمیت است که با آگاهی و شجاعت به پیشواز مرگ رفتند. اگر آزادیخواهان، برای من تشییع جنازه ای همچون فرانتس فانون فراهم کنند و مرا در کنار اعدام شدگان تابستان ۶۷ دفن کنند، از داخل تابوت پر در آورده و بلند شده و با مشت های گره کرده فریاد خواهم زد: «درود بر شما ای آزادگان ،زنده باد آزادی.»

البته شجاعت همراه با آگاهی را در این چند هفته با چشم خود دیدم که هر جا رفتم همولایتی ها به من میگفتند “آقای خواستار ما هم با شما هستیم. ”
همیشه به مادر که می رسیدم و یا از او جدا میشدم صورتم را می بوسید اما این بار صورت مادر را برای اولین بار و آخرین بار بوسیدم و از او طلب بخشایش و حلالیت کردم که نصیحتش را در دو رژیم شاه و شیخ اجرا نکردم. خدا حافظ مادر، خدا حافظ. مبارزه تا رسیدن به آزادی و دموکراسی ادامه دارد. مادر را در همان روستا به تاریخ ۷ تیر ۹۷ در سن ۹۲ سالگی در کنار پدر دفن کردیم. از تمام دوستان و همفکران و تشکل های صنفی فرهنگیان و شورای هماهنگی تشکلهای فرهنگیان سراسر کشور و احزاب و سازمان ها و… که به من ازدور و یا نزدیک با حضور در جلسات و یا در شبکه های مجازی تسلیت گفته و یا خواهند گفت پیشا پیش کمال تشکر را دارم و از اینکه بدون حکم قضایی و تنها با زورگیری نیروهای اطلاعاتی نه تنها لپ تاپم توقیف که شمارهای تلفن خانه و موبایل نیز توقیف که از داشتن اینترنت نیز محروم و نمی توانم جواب بدهم عذر خواهم.

سید هاشم خواستار نماینده‌ی معلمان آزاده‌ی ایران – جمعه ۱۵ تیر ۹۷

دیدگاهی بنویسید

لطفا دیدگاه خود را در اینجا بنویسید
لطفا نام خود را در اینجا بنویسید

سه + سیزده =