یادداشتی از توحید قریشی زندانی سنی مذهب در خصوص گفتگویش با افسر جانشین زندان رجایی شهر

توحید قریشی زندانی سنی مذهب محبوس در زندان رجایی‌شهر گفتگویی با محسن منصوری افسر جانشین این زندان در شامگاه ۲۲ بهمن ۹۷ داشته که طی یادداشتی در اختیار رادیو فرهنگ قرار گرفته است.

گفتگوی توحید قریشی با محسن منصوری افسر جانشین زندان رجایی شهر در شامگاه ۲۲ بهمن ۹۷
نوشته: «توحید قریشی»

در سلول شماره۳ بازداشتگاه رجایی‌شهر در فضایی نیمه تاریک و سرد در پتوی نازک غبارآلودی (که آن را پتوی سربازی می‌نامند) خود را مچاله کرده بودم…

در تلاش بودم گوشه آستین پیراهن پاره‌ام را زیر حلقه دست بند فرو کنم تا آن آهن سرد و خشن که چند روزی بود در خواب و بیداری از من جدا نمی شد کمتر آزارم دهد، اما این کار با سر انگشتانی که تکه‌هایی از پوست و گوشت آن جدا شده بود و با تماس با هر چیزی درد می گرفت آسان نبود…
صدای گفتگویی از انتهای کریدور بازداشتگاه، توجهم را به خود جلب کرد و سپس صدای تماس بی سیم…

کم کم صدای پایی شنیده شد که رفته رفته بلندتر می شد … نزدیک و نزدیکتر…
دریچه کوچکی که در درب سلول تعبیه شده بود باز شد و سری نمایان شد…
-قریشی! چطوری؟
-شکر….
به خود تکانی دادم تا بلند شوم و چند کلمه ای با این افسر که از بقیه پرسنل فهمیده‌تر به نظر می رسید سخن بگویم…
تلاش اولیه بدن کوفته و زنجیر شده ام برای بلند شدن و ایستادن ناموفق بود…بار دوم زور بیشتری زدم و توانستم سرپا بایستم…
کم کم خود را به سمت درب سلول کشاندم و در این تقلا صدای کشیده شدن زنجیر پابندم روی زمین سیمانی سلول، سکوت وهم انگیز فضا را شکست.
-شما چطوری آقای…منصوری؟
-(با اشاره به دستانم که روی لبه دریچه گذاشته بودم و آثار زخم و خون خشکیده بر آن هویدا بود) گفت: ببین با خودت چیکار کردی؟! بهتر نبود سرت رو بندازی پایین و حرفمو گوش کنی؟
-من فقط حق خودم رو می خواستم،غیر از این بود؟
-خب که چی؟! خوب شد که این وضعیت پیش اومد؟
-من فقط از حق خودم دفاع کردم…
-شما نظم زندان رو به هم زدید!
-اینکه من بگویم بدون حضور وکیلم در دادگاه حاضر نمی شوم تا مانند موارد مشابه به من ظلم نشود و حکم مصلحتی و سلیقه ای نکنند ،اخلال در نظم زندان است؟!
اگر ریگی در کفش شما و اونا نیست چرا مانع حضور وکیل می شوید؟
-خب!تو درست میگی که این حق تویه اما قاضی تاکید کرده بود که تو نباید وکیلت رو ببینی..ما هم دستور رو اجرا کردیم!
-وقتی قاضی مملکت قانون خودش رو نقض می کنه دیگه از دیگران چه انتظاری است؟مگه این زندانیان رو به حجت نقض قانون و ارتکاب اعمال خلاف قانون زندانی نمی کنه؟،پس چرا خودش قانون رو زیر پا میگذاره؟..اینجا جای اونه نه من!
اینو لابد شنیدید که اعراب بت پرست گاهی بتشون رو از خرما می ساختند و بعدش وقتی گرسنشون میشد می‌خوردنش!!
-ببین این چیزا که دست من نیست..قاضی خواسته بود..ما باید تو رو می بردیم…قاضی تماس گرفته بود و گفته‌بود که مگه شما اینقدر بی عرضه اید که نمی تونید یه زندانی رو بردارید بیارید دادگاه ؟…خب این حرف به ما برخورد، تو بودی بهت بر نمی خورد؟
-اگه من بودم می گفتم: بله!من ناتوانم از ظلم کردن به یک زندانی بی دفاع…می گفتم من عرضه ندارم کسی رو از حقش محروم کنم.
منصوری در حالی که بدنش رو به سمت دیگه ای چرخانده و سرش رو پایین انداخته و با تسبیحش ور می رود من منی می کند: خب…ببین…آخه …بالاخره…
-بعدش..گیرم شما مجبور بودید مرا به زور ببرید…آن کتک ها و ضرب و شتم وحشیانه چه بود؟ …
-سکوت…
-گیرم که گارد زندان باید مرا کتک می زد!!!،پرسنل زندان چرا کتکم زدند…
من سربازها رو حلال کردم چون نمی‌دونستند جریان شده…اما شماها چرا؟!..از رییس تا آبدارچی هر کی که تونست خودش رو برسونه منو به باد کتک گرفت…چند صد متر از دم در بند تا دفتر رییس زندان قطرات خونم رو زمین ریخته…طوری می زدند که انگار فریضه ای دینی رو ادا می کنند…از ضرب و شتم ما لذت می بردند…انگار آتش کینه و انتقامی تو دلشون رو تسکین می دادند!!
-نه نه! اینطور نیست!!
-پس چرا آن همه ضرب و شتم؟! ..ده ها نفر از گارد و پرسنل زندان مرا کشان کشان روی زمین با لباس پاره و خونین می بردند و می زدند…سرم..دندانم..شکم…پهلو..دست..پا…با لگد. .باتوم …مشت ..سیلی …فحش..
حتی وقتی که ساعتی از پایان کتک ها گذشته بود و من آب برای نوشیدن درخواست کردند گفتند: آب نیست!اینجا کربلاست!!!
-(در حالی که به ساعتش نگاه می کند): من باید برم به بخش های دیگه سربزنم..روزهای بعد اگر فرصتی شد میام و…
-صبر کنید! شما که کارتان را کردید، کتک زدید و زخمی و خونینمان کردید، این سلول بازداشتگاه دیگر برای چیست؟این دست بند و پابندها که اجازه نظافت نمی دهد و مانع ادای نمازمان می شود برای چیست؟
-خب، اینها برای اینست که متنبه شوی!
-(با خنده می گویم): متنبه شوم که دیگر حق خودم را نخواهم؟! متنبه شوم که هر گاه خواستند به من ظلمی کنند سکوت کنم و اعتراض نکنم و سرم را خاشعانه پایین بیندازم و…
-(با تسبیحش ور می رود و با آن گرهی می زند…):نه نه! اینطور نیست!!

-شما متوجه هستید که با این رفتار چه کار دارید می کنید؟ آیا می خواهید آدم هایی توسری خور و ذلت پذیر بسازید که حتی از طلب نمودن حق خود نیز رعب و وحشت داشته باشد؟ واعجبا و وا اسفا!….اگر سیاست دیگر بخش هایی مدیریتی مملکت نیز همین باشد آنگاه متوجه هستید که از این ملت چگونه مردمانی ساخته خواهد شد؟ انسان هایی که به گونه ای بارشان آورده اید که در برابر ظلم ساکت باشند و از خواستن حق خود واهمه داشته باشند چگونه ملتی خواهند بود؟ چنین ملتی با چنین تربیتی به چه پیشرفت و تمدنی می توانند برسند؟ فردا در برابر بدخواهان سرزمینشان چگونه ایستادگی خواهند کرد؟ شما ملتی می سازید و می خواهید که بی شخصیت ،زبون،ذلیل،بزدل و متملق و چاپلوس و سربزیر در برابر ظالم و سرکش در قبال مظلوم باشد؟!

-ما که کاره ای نیستیم! ماموریم و معذور!!
-این دیگر چه بهانه ایست؟! این فلسفه را چه کسی یادتان داده است؟ کدام دین و کدام مکتب و کدام آموزش و تربیت؟؟
امام حسین را مگر قبول ندارید و الگوی خودتان نمی دانید؟مگر در این مملکت شب و روز از امام حسین و واقعه کربلا نمی گویند؟
قیام امام حسین برای چه بود؟مگر برای اعتراض به ظلم نبود؟
مگر این بزرگان و اسوه ها یادمان نداده اند که در برابر ظالم سکوت نکنیم؟
مگر دینمان یادمان نمی دهد که حرف حق را و لو تلخ باشد بگوییم و ابهت کسی ما را از گفتن آن باز ندارد؟
شما که می گویید” من مامورم و معذور”،یادتان رفته که آن کسانی که امام حسین را کشتند همین را می گفتند که ما ماموریم و معذور؟!!
مگر گفته نمی شود فرمانده لشکرشان ملک ری را می خواست؟آن روز هم که رییستان برای جلب رضایت قاضی دستور ضرب و جرح ما را داد ملک رجایی شهر و… را می خواست؟!
-(با تبسمی شرم آلود ):خب…ببین چرا به او قضایا ربط می دهید؟
-چره ربط ندهم؟ مگر آن قصه ها فقط برای اشک ریختن گفته می شود؟!
بگذارید قصه ای از عمر ابن خطاب هم بگویم تا ببینید که در دین مشترکمان که از آن دم می زنیم زبردستان چگونه زیردستانی را دوست دارند و آیا همانند شما می خواهند رعیتی ترسان از ارباب قدرت تربیت کنند که حتی از طلبیدن حق خودشان بترسند و اگر روزی حقی از حقوقشان را خواستند چنان باید تنبییه شوند که متتبه! شده و دیگر به سرشان نزند حق خود را بخواهند !!

-بگو….
-روزی عمر که خلیفه مسلمین بود و بر امپراطوری پهناوری حکم می راند از کوچه ای گذر می کرد. عده ای کودک در آن کوچه مشغول بازی بودند، وقتی چشمشان به ایشان افتاد همگی پا به فرار گذاشتند به جز یک کودک که سرجای خود ایستاد.
عمر به کودک نزدیک شد و پرسید:تو که هستی؟
کودک گفت:عبدالله پسر زبیر.
عمر گفت:مرا می شناسی؟
کودک گفت: تو عمرابن خطاب خلیفه مسلمین هستی.
عمر پرسید: تو چرا مانند بقیه فرار نکردی؟
کودک گفت: چرا باید فرار کنم؟!!مگر من جرمی مرتکب شده ام؟!!!
عمر گفت: مگر از من نمی ترسی؟
کودک گفت: من بنده خدا هستم و تو هم یکی از بندگان خدا، چرا باید از تو بترسم؟
عمر که از جواب کودک شادمان شده بود دستی بر سرش کشید و برای پدر کودک که چنین فرزندی تربیت کرده است دعای خیر کرد و خداوند را برای داشتن چنین مردمانی شکر نمود.

-من دیگر باید بروم…
-دستبندمان چه می شود؟!…برای نماز و…
-سعی می کنم حاجی را راضی کنم تا اجازه دهد بازش کنیم…فعلا خداحافظ!
-به سلا…

دریچه بسته می شود.

لازم به توضیح است؛ توحید قریشی و حمزه درویش دو زندانی اهل سنت محبوس در سالن ۲۱ اندرزگاه هفت زندان رجایی شهر کرج که در روز چهارشنبه ۱۷ بهمن‌ماه در پی ضرب و جرح زندانیان اهل سنت به سلول‌های انفرادی این زندان منتقل شده بودند و روز چهارشنبه اول اسفند ماه، به سلول های خود بازگردانده شدند.

این زندانیان در طول مدتی که در انفرادی به‌سر می‌بردند در اعتصاب غذا بودند.

دیدگاهی بنویسید

لطفا دیدگاه خود را در اینجا بنویسید
لطفا نام خود را در اینجا بنویسید

دو × پنج =