دلنوشته شعله پاکروان در پنجمین سال پروانگى دخترش ریحانه که به دار شقاوت و بیرحمى آویخته شد

دل رمیده…
دلم ز خانه دلدار بر نمی گردد
زکوی آن مه عیّار بر نمی گردد
سرم به دار وفایت چو سربدارانم
سری که رفته بر این دار بر نمی گردد
پنجمین سال هم امد و هنوز از زخم دلم خون میبارد. هنوز ارام و قرار ندارم. مثل هزاران مادر دیگر که در پس سالها هنوز در تب و تابند.
ریحانکم!
تو بگو چه کنم؟ چرا هنوز همه جا به دنبال تو میگردم؟هر کجا دختری بلندبالا میبینم قلبم میکوبد. حتی در فضای خانه و خیابان به دنبال عطر تنت میگردم. هر چه بیشتر جستجو میکنم کمتر میابم.
عشقکم!
نکند خواب دیده ام که روزی کنارم بوده ای!شاید خیال میکنم که بوده ای و اینک نابوده ای!
درست مثل افسانه ای از سالیان دور! پس چرا در رگهایم میدوی؟پس چرا دنیا را با چشمهای تو میبینم؟
عزیزکم!
 تمام هستی م با تو عجین است.بودنم با یاد تو درامیخته.قلبم با یاد تو و دستم در دستان مادرانی است که فرزندانشان چون تو بر چوبه دار سرفراز شده اند.وه که چه پر گل است گلستان سربداران این سرزمین!
مرغک خونین بالم!
معلوم نیست چقدر طول خواهد کشید تا دوباره دستهایت را در دستم بگیرم. تا ان روز گلویم گلوی تو،دستم دست تو و سرم در هوای تو خواهد بود.تا انروز با تمام توانم دادخواهی تو را خواهم کرد. تو را که گناهی جز زندگی در حکومت فاسدان جمهوری شیطانی نداشتی.
هرگز فراموش نخواهم کرد که چه ظلمی به تو شد.
هرگز نخواهم بخشید هر که این ظلم را روا کرد.
بامداد سوم ابان نود و هشت

دیدگاهی بنویسید

لطفا دیدگاه خود را در اینجا بنویسید
لطفا نام خود را در اینجا بنویسید

نوزده − شانزده =